گیووین

موضوع:(پدراتون باهم دوست بودن از بچگی بعد میگفتن که شما برا همید و شماها هم همو دوست داشتید)
به اندازه همه ستاره های تو چشات دوست دارم!
گیووین/ا.ت
P:1

ویو نویسنده
داستانمون درمورد یه دختر و پسره که از همون دوران بچگیشون پدراشون میگفتن که وقتی بزرگ شدم حتما باید باهم ازدواج کنن..
چون اون دوتا بچه رابطه خیلی خوبی باهم داشتن و خیلی خوب باهم کنار میومدن از طرفی هم پدرهاشون از بچگی باهم دوست بودن و به خوبی همو میشناختن..


«داستان از سال 2013 یعنی دوران کودکی ا.ت و گیووین شروع میشه
ا.ت هفت سالشه و گیووین ۱۰»

امروز هم مثل همیشه باهم رفتن مدرسه و باهم وقت گذروندن..
موقع برگشت به خونه دستای همو گرفته بودن که گیووین از تو کیفش شیر توت فرنگی درآورد و بهش داد..

گیووین: بیا اینو برا تو خریدم
-تو شیر توت فرنگی دوست داری اره؟
ا.ت: آره اوپا شیر توت فرنگی دوست دارم
-اصن هرچیزی که به توت فرنگی مربوط باشه رو دوست دارم

گیووین فقط لبخندی به این لحن کیوت دختر زد به راهش ادامه داد..

ا.ت: اوپا امروز هم میای خونمون؟
گیووین: نمی‌دونم شاید نتونم آخه فردا امتحان دارم
ا.ت: عاوو
-اشکال‌ نداره بشین درس بخون
-تو حتما تو امتحان فردات موفق میشی
گیووین: ممنونم ا.ت
ا.ت:😇😇
گیووین: میگم ا.ت تو خسته نشدی؟
ا.ت: نه چطور؟
گیووین: میخای کولت کنم؟
-هنور کلی راه مونده تا برسیم
ا.ت: نه نمیخام
-خسته نیستم میتونم بیام
گیووین: ولی ظاهرت اینو نمیگه
«رفت جلوی ا.ت و کمی خم شد»
-پس بیا رو کولم
ا.ت: نمیخامم
-گفتم که میتونم بیام
-یکم دیگه میرسیم خونه
گیووین: یاا رو حرف بزرگترت حرف نزن بچه
ا.ت: اما..
گیووین: اما نداره زودباش بیا
ا.ت: باشه

ا.ت رفت جلوتر و دستاشو از پشت دور گردن گیووین حلقه کرد..
گیووین هم کمی بیشتر خم شد و پاهای ا.ت رو گرفت و کولش کرد و راه افتاد..

ا.ت: اوپا
گیووین: بله
ا.ت: تو خیلی مهربونی
گیووین؛ بخاطر اینکه کولت کردم اینو میگی؟
ا.ت: چیی نه نه
-واقعنی دارم میگم تو خیلی مهربونی
-همیشه تو همه چی بهم کمک می‌کنی
-واسم خوراکی میگیری
-تو زنگ های تفریح مدرسه با من وقت میگذرونی
-حتی الآنم با اینکه خودت خسته‌ای منو کول کردی
گیووین: خسته نیستم الکی نگو بچه
ا.ت: عع انقد بهم نگو بچه تو فقط سه سال از من بزرگتری
گیووین: میدونستی همین سه سال چقد مهمه؟؟؟
-الان زمانی که تو داری جمع و تفریق رو یاد میگیری من ضرب و تقسیمشون رو یاد میگیرم
ا.ت: ععع اصن نمیخام بزارم زمینننن
گیووین: ساکت شو بچه الان میرسیم
ا.ت: نمیخامم بزارم زمیننن
گیووین: لجبازی نکنن
ا.ت: میخام بکنمم
گیووین:....

یکم بعد به خونه هاشون که تو یه ساختمون بود رسیدن و اونجا ا.ت رو گذاشت زمین..
ا.ت بدون هیچ حرفی بدو بدو از پله ها بالا رفت..
گیووین لبخندی به این حجم از کیوت بودن و لجبازی زد و اونم اروم پله هارو بالا رفت..
وارد خونه شد و بعد از اعلام حضورش به سمت اتاقش رفت..
هنوز تا ناهار کلی وقت مونده بود پس کیفش رو زمین گذاشت و بعد از عوض کردن لباس هاش پشت میز تحریرش نشست و کتاب ریاضیش رو از تو کیفش در آورد و مشغول تمرین کردن شد..
یک ساعت بعد مامانش برای ناهار صداش زد..
از اتاق رفت بیرون و پشت میز ناهار خوری کنار پدر و برادرش هاش نشست..
داشت غذاشو میخورد که با حرف پدرش غذا پرید تو گلوش..

بابای گیووین: گیووین من با عمو لی صحبت کردم قرارع زمانی که بزرگتر شدی با ا.ت ازدواج کنی
گیووین: (سرفه)
مامان گیووین: یاا آخه این چی بود که الان بهش گفتی؟؟؟!
-گیووین حالت خوبه؟
-بیا آب بخور
-(بهش آب داد)
بابای گیووین: بلاخره باید از همین الان بدونه که وقتی بزرگ شد هوس ازدواج با یکی دیگه به سرش نزنه
مامان گیووین: چی بگم من از دست تو اخهه

و ما اینجا بابای گیووین رو داشتیم که با یه لبخند از سر پیروزی به همسرش نگاه میکرد!
گیووین با شنیدن این حرف از پدرش یخورده حالش گرفته شد..
نه اینکه نخاد ها نه..
فقط دلش نمیخاست اون دختر بچه شیرین و بامزه رو زمانی که بزرگ شد مجبور به این ازدواج کنن..
گیووین از همون زمانی که ا.ت یکم بزرگتر شد و تونست حرف بزنه متوجه شد که یه روزی همچین اتفاقی میفته چون قبلاً هم این حرف رو از پدرش و عمو لی شنیده بود..
و خب قطعا دلیل شوکه شدن و پریدن غذا تو گلوش براش این نبود که از شنیدن این خبر متعجب شده بود دلیلش این بود که پدرش انقد زود و خیلی راحت این حرف رو زده بود!
اون اصن فکر نمی‌کرد پدرش تو یه همچین موقعیتی این حرف رو بزنه!
بهرحال گیووین و ا.ت هنوز بچه بودن و خب این موضوع یخورده برای الان غیر منتظره بود..
هنوز غذاش رو کامل نخورده بود که از مادرش تشکر کرد و به سمت اتاقش رفت..
هنوز صدای مادرش رو می‌شنید که پدرش رو سرزنش میکرد و می‌گفت اون بخاطر حرف تو غذاش رو کامل نخورد..
دیدگاه ها (۴۲)

گیووین

گیووین

سناریو

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط